|
درد دل روی نیمکتی که همیشه خیس است؛ یا با اشک های شوق یا با اشک های درد
|
|
|
|
||||
|
سلام دوستان دانا و فهیم چند روز پیش در یک مجلس خانوادگی بحثی مطرح شد که دوست دارم شما هم بشنوید و نظرتان را درباره آن بدانم. حتما دیده اید که در خیلی از مجالس خانوادگی بحث پیش می آید و افراد از پیر و جوان گرفته و زن و مرد با هم درباره موضوعی گفت و گو می کنند. خیلی از مواقغ این موضوع سیاست است تا وضع اقتصادی جامعه که در هردوی اینها اکثریت قریب به اتفاق آقایان حاضر در مجلس صاحب نظرند ! و هرکدام مکتب ندیده دست آدام اسمیت و نوام چامسکی و چرچیل را از پشت بسته اند ! افرادی که در بحث شرکت می کنند هم چند دسته اند؛ یک گروه که معمولا آقایان یا خانم های بالای 45 سال هستند که دوران گذشته( منظورم پیش از انقلاب است) را دیده اند و در بسیاری از مثال های شان این دو دوران را با هم مقایسه می کنند. این گروه معمولا خوششان نمی آید کسی با آنها مخالفت کند به خصوص اگر این فرد جوان باشد و در سراسر بحث صحبت می کنند درباره همه چیز نظر می دهند و در نهایت هم در حالی که حرف های خودشان را تایید می کنند ختم جلسه را اعلام می کنند ! گروه دوم جوانانی هستند که تازه پرهای شان درآمده و می خواهند ابراز وجود کنند و با نظرات گروه اول تقریبا همیشه مخالف هستند. این ها هم نظر می دهند و تحمل شنیدن نظر مخالف را هم زیاد ندارند و گاهی اوقات چون روش بحث کردن را خوب نمی دانند صدای شان بلند می شود .... گروهی دیگر هم جوان اند ولی حوصله دردسر ندارند و می خواهند پیش بزرگترها عزیز باشند پس حرف بزرگترهای گروه اولی را تایید می کنند...گروهی هم هستند که هیچ نظری نمی دهند و فقط گوش میکنند و عقیده دارند که باید بیشتر گوش بدهند تا حرف بزنند. به این ترتیب هیچ کس را با خودشان دشمن نمی کنند و بی خودی هم از عقیده ای که با آن موافق نیستند تعریف و تمجید نمی کنند.... نمی دانم شما از کدام دسته اید ولی در بحثی که می خواهم درباره اش حرف بزنم من جزء گروه آخر بودم چون اولا اطلاعات کافی برای عرضه نداشتم و ثانیا علاقه ای به صحبت درباره این مسائل ندارم و سوم این که کلا دوست ندارم در بحث های خانوادگی شرکن کنم.چون معتقدم لذت مهمانی را زایل می کند و عرصه ای است برای خودنمایی و اظهار فضل خیلی ها. البته همیشه این طور نیست. ....در یکی از همین بحث های مهمانی، کسی در بین صحبتی که راجع به دین و مخلفات آن بود گفت...نمی دانم چرا زن های ایرانی این قدر از دین بیزار شده اند؟....نمی دانم این آقا چطور به این نتیجه رسیده بود ولی در هر حال سوالش جای تامل داشت...
هر کسی چیزی گفت ولی یک جواب برای من جای تامل داشت و آن این که زنی گفت:« چون احکام دین اسلام فقط به نفع مردهاست....و زن ها باید به خاطر آسایش مردها خیلی کارهای اجباری را انجام دهند. مثلا دین می گوید حجابت را رعایت کن ، بلند نخند، آرایش نکن، لباس بلند بپوش، در گرمای طاقت فرسا چادرو مقنعه بزن، به مرد نامحرم نگاه نکن و....چرا ؟ که مردها به گناه نیفتند... انگار که زن ها به ذات مایه گمراهی و فساد اقایان هستند ! هیچ جا به مردها نمی گوید چشم هایت را حفظ کن، لباس تنگ نپوش یا از همه مهمتر به هوست لگام بزن تا زن ها به گناه نیفتند و مصون بمانند....زن ها برای به گناه نیفتادن مردها محدود می شوند و همین دین به مردها اجازه می دهد چهار زن را همزمان عقد کند و تا جا دارد زن صیغه ای داشته باشد...دین اسلام فقط برای مردها و راحتی و آسایش مردها نوشته شده است...خب هر کسی باشد وقتی می بیند دینش از او حمایت نمی کند و به خاطر احکام ناعادلانه دینش در خانواده و جامعه مورد ظلم قرار می گیرد خب از دینش بیزار می شود...دیگر لازم نیست درباره احکام دیه و ارث و شهادت صحبت کنم...در ضمن با این که دیه این دو جنس برابر نیست ولی مجازات زنا و شراب خواری شان با هم برابر است....» این خانم ظاهرا دل خیلی پری از اسلام داشت و شاید شما فکر کنید این زن کسی است که حجاب را رعایت نمی کند، جلف است یا لباس های نامناسب می پوشد یا مثلا با چندین مرد در ارتباط است ولی او کسی است که نماز و روزه اش ترک نمی شود و در جمعی که خیلی از زنان مقابل نامحرم حجاب نداشتند او حجاب داشت...نمی دانم...من به او جوابی ندانم چون نمی دانستم جواب این شک و دلخوری چیست و باید چه بگویم که او ارام شود یا ایا اصلا جوابی برای پرسش های او وجود دارد یا نه... برای همین از شما دوستان فهیم، دانا و خوش فکر سوال می کنم که اگر شما به جای من در آن مهمانی بودید به او چه پاسخی می دادید؟
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 23:31 توسط شادی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سلام دوستان دانا و تیزهوش تا به امروز در این دوسال که من دچار بیماری میاستنی گراو شده ام موارد اندکی بوده که نیاز و ضرورت سلامت بودن را حس کرده ام. منظورم این است که تا به حال هربار که دارو می خوردم اثر کردن یا اثر نکردن دارو برایم فرقی نداشت و هیچ وقت آرزو نکرده بودم خوب شوم و هیچ ترسی هم از بدتر شدن اوضاع نداشتم. کاملا این بیماری را سپرده بودم به جریان زمان و حتی برای خوب شدن دعا هم نمی کردم. دلم نمی خواست در فرایند خوب شدن یا عود بیماری دخالتی داشته باشم .البته همیشه تمام داروهایم را به دقت می خوردم و تا جای ممکن مراقب بودم که شرایطی را پیش نیاورم که این بیماری عود کند. وقتی در بیمارستان میلاد این آخرین بار بستری شدم همان احساسی را داشتم که وقت مرخص شدن به من دست داد. پلک های افتاده، ضعف بسیار شدید، ناتوانی از بلند شدن یا نفس کشیدن راحت برایم سخت بودند ولی هیچ وقت ناراحتم نکردند یا هیچ وقت به خدا شکایت نکردم که چرا این بلا را سر من آورده است....وقتی چشم هایم خوب می شدند و می توانستم درست ببینم و از دوبینی خبری نبود خدا را شکر می کردم ولی فوف العاده خوشحال نمی شدم و آرزو نمی کردم که چشم هایم دیگر هیچ وقت دوتا نبینند. خلاصه بگویم هیچ آرزویی درباره میاستنی نداشتم و می خواستم ببینم بدون خواست، آرزو یا شکایت من چه بر سرم می اید و این بیماری با من چه می کند....دعا نمی کردم که عمل جراحی حتما جواب دهد و اگر این اتفاق نیفتد و این حس را داشتم که اگر تا ابد دچار این بیماری و حمله های آن بمانم ناراحت نخواهم شد و معترض نخواهم بود...ولی.. ولی مدتی است که مدام آرزو می کنم این بیماری دوباره عود نکند و من بتوانم همیشه با توان زیاد کار و زندگی کنم و ... و.... درس بخوانم ! این چیزی که انگیزه زندگی به من بخشیده است درس است...کاری که در تمام زندگی ام برای خانواده ما مهمترین چیز بوده و خواهر های من و خودم در طول تحصیل با تمام وجود در جهت بهتر و بهتر درس خواندن کوشیده ایم. تا چند شب پیش فکر می کردم که من هرگز دیگر درس نخواهم خواند و امکان ندارد روزی برسد که من دوباره پشت میز و نیمکت قرار بگیرم و برای رسیدن به یک مدرک و یک هدف امتحان دهم. یعنی خودم را از انجام آن ناتوان می دیدم و فکر می کردم که مغز من دیگر توانایی حفظ کردن یا مسئله حل کردن را ندارد.... ولی حالا این عقیده را ندارم....من در دوره کارشناسی ارشد رشته MBA ثبت نام کرده ام و دو روز در هفته سر کلاس می روم...در ابتدا که مشخصات این دوره را چند وقت پیش شنیدم با خودم گفتم اگر من آدم درس خواندن بودم حتما در این دوره شرکت می کردم ولی حیف که دیگر نمی توانم...چند بار دیگر راجع به آن شنیدم و بازهم افسوس خوردم ولی.. ولی....بار آخر دیگر افسوس نخوردم..وقتی شوهر خواهرم که مدیریت یک بخش از یک بیمارستان را بد عهده دارد و در این رشته برای تکمیل دانشش ثبت نام کرده درباره رشته اش حرف زد من به خودم گفتم من چرا باید افسوس بخورم؟ من از کسی که رو به رویم نشسته چیزی کم ندارم.. تازه از او برتری هم دارم چرا که من ازاو جوان ترم...او 41 ساله است و باید خرج زن وبچه بدهد و هزار تا گرفتاری دیگر دارد ولی من 27 ساله ام و مجردم و نگرانی تامین زندگی هیچ کس را هم ندارم...چرا که نه؟ چرا باید تا اخر عمر افسوس بخورم؟ و این طور شد که تصمیم گرفتم در دوره ای که دانشگاه تهران برگزار کرده و یک سال و نیم طول می کشد شرکت کنم و مدرک MBA را بگیرم. البته این دوره بسیار گران است و باید برای کل دوره 4 میلیون داد ولی ارزشش را دارد و من امیدوارم یعنی مطمئنم که به کمک و لطف خدا می توانم هزینه آن را به صورت قسطی بدهم..این مسئله فرع قضیه است..مهم درس خواندنی است که من در باطن لذت بخش ترین کار زندگی ام بوده و مدتی طولانی از آن دور افتاده بودم و حالا می توانم دوباره به آن برسم و رشته ای کاربردی بخوانم که همیشه آرزویم بوده و همیشه از این که رشته ادبیات انگلیسی را به زور و بدون علاقه خوانده ام و هیچ دردی نمی خورد ناراحت بودم.....امیدوارم خدا به من کمک کند، میاستنی گراو کمتر اذیت کند، آن یکی بیماری ام آرام بماند و عود نکند و خدا توان جسمی و روانی این کار را به من بدهد تا به هدفم برسم. دعا می کنم که خانواده ام همیشه کنارم باشند و با حمایت های بی دریغ آنها بتوانم بر مشکلات جسمی ام غلبه کنم. برایم دعا کنید. همیشه شاد و سلامت و با انگیزه باشید برای زنده گی....
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 11:39 توسط شادی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سلام دوستان عزیز چند روز پیش به دیدن دخترخاله ام رفته بودم که به تازگی فرزندی به دنیا آورده بود. مدت ها بود یک نوزاد را از نزدیک ندیده بودم و برایم جالب بود. تقریبا در تمام مدتی که مادرم با خواهرزاده اش حرف می زد من کنار تخت کوچولوی این نوزاد نشستم و او را تماشا کردم. تماشای حرکات یک نوزاد واقعا جالب است. او هر لحظه یک جور نگاه می کند البته شاید فکر کنید که نگاهش بی معنا و خالی است ولی این طور نیست و او هم از آن چه می بیند استفاده می کند. همین دیدن هاست که صورت مادر را به او می شناساند و وقتی من بخواهم بلندش کنم جیغ می زند نه وقتی مادرش او را بغل می کند....
وقتی با انگشتم کف دستش را نوازش می کنم با چنان زوری انگشتم را می چسبد که انگار زندگی اش تهدید شده است ! و انگشت من تنها دستاویز رهایی از خطراست..! وقتی بغلش می کنم با دست های بسیار کوچکش لباس مرا می چسبد و با زبان بی زبانی و با خشمی پنهان می گوید مراقب باش مرا زمین نیندازی آدم بزرگ بی حواس...! من زندگی ام را دوست دارم..این را بفهم لطفا! و من که خوب این را می فهمم هرگز بچه غریبه ها ر ا بغل نمی کنم و در آغوش نمی گیرم چون نگاه های نگران مادرش کافی است تا اضطرابی به من وارد کند که دست هایم بلرزد و با ترس و لرز بچه را زمین بگذارم...چرا باید مادران جوان را با این جور ابراز محبت ها به بچه های نوزاد عذاب دهیم ؟ این کمال خودخواهی است...یا این عادت زشت بوسیدن بچه های نوزاد ...کار خوبی نیست چون دهان ما در انواع دود ها و الودگی ها بوده و حالا می خواهیم دهان مان را به پوست لطیف یک نوزاد بمالیم....به نظر شما کار درستی است؟! از "یاسمن" 10 روزه دختر خاله ام چیزهای زیادی یاد گرفتم..اول این که او نشانم داد زندگی چقدر برایش مهم است....دست های او تنها چیزی هستند که برای دفاع و حفظ بقای خودش دارد و وقتی بلندش می کنی با تمام انرژی به هرچه دم دست دارد چنگ می زند تا زندگی اش را حفظ کند. ...او تا وقتی خواب نیست نگاه می کند و نگاه می کند...با این که در 10 روزگی یا یک ماهگی دیدش کامل نیست ولی از وقتی که در اختیارش است برای دیدن و شناختن خوب استفاده می کند.... ما کیلو کیلو وقت را همان طور بی حاصل هدر می دهیم...و ازکنار بهترین و جالب ترین چیزها بی تفاوت می گذریم ولی یاسمن این طور نیست. او با همان دید نصفه نیمه اش مناظر را می بلعد و مدام مشغول آموزش است....
او هیچ ملاحظه کار نیست...وقتی گرسنه اش است، جایش را خیس کرده یا از دست کسی که به زور بغلش کرده و دارد به خیال خودش به او محبت می کند کلافه شده، خیلی راحت و بدون هیچ ملاحظه و رو در بایستی دهان کوچکش را تا ته باز می کند و از ته وجودش عربده می کشد که بله به من توجه کنید !! من هستم که مهم م و باید به من برسید...و ما آدم هایی که گاهی خدا را هم بنده نیستیم می شویم اسیر و عبید یک موجود 50 سانتی متری که صدایش زنگ عجیبی دارد و تحملش اصلا اسان نیست.... می دانید از چی یاسمن کوچولو خوشم آمد...این که فقط وقتی مشکلی دارد گریه می کند و طلب کمک می کند ولی ما آدم ها گاهی اوقات هیچ مرگی نداریم و فقط برای آزار دیگران یا از زیر کار در رفتن یا هزار کلک عجیب دیگر طلب کمک می کنیم و آویزان دیگران می شویم.....گاهی هم واقعا به کمک احتیاج داریم ولی غرور مسخره مان اجازه نمی دهد از کسی کمک بخواهیم ولی نوزادان تازه متولد شده در عین خلوص اند...همه چیزشان اصل و اورجینال است( به قول کسی که می خواهد کلاس بگذارد...!! و بگوید انگلیسی بلد است....) انگار دست خط واقعی خود خداست که روی برگه ای سفید به سفیدی یک وجدان پاک و دست اول نوشته شده و هنوز لکه های عادت، محافظه کاری، خودخواهی و تکبر و غرور جایی از این ورقه و دست خط زیبای وسطش را آلوده نکرده است..... تا توانستم از دیدن صورت معصوم و کوچکی که هیچ گناهی نداشت لذت بردم و با خودم گفتم صورت آدم و حوا هم پیش از سرپیچی از فرمان خدا حتما این شکلی بوده است.....
+
نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 19:29 توسط شادی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سلام دوستان عزیز. من خیلی بدم که می روم و مدتی اصلا به بلاگفا سر نمی زنم ولی غیبت این بار من هم به خاطر جناب میاستنی گراویس بود. هفته پیش رفتم توی یک کریز درست و حسابی یعنی همان Crisis یا همان حالت بحرانی یا به اصطلاح اطبا کریز. بیمارستان میلاد 8 روز مهمان بودیم و 4 جلسه پلاسمافرز شدم دوباره...به خاطر پلاسمافرزهای مکرر و نزدیک به هم و رگ گرفتن های زیاد اصلا رگ هایم جواب نمی دادند برای همین مرا بردند اتاق عمل و از زیر استخوان ترقوه یک سر یک ورید بزرگ را وصل کردند که به یک لوله دوسر...بعد دیگر وقت پلاسمافرز لوله دستگاه را وصل می کرد به این لوله...اسم این لوله هم هست شالدون.....
این بار خیلی بدحال بودم به طوری که نمی توانستم از حالت خوابیده یا نیمه نشسته روی تخت به حالت نشسته در بیایم یا راه بروم...دکتر گفته بود که اصلا نمی توانم بدون همراه بمانم...خلاصه مادر وخواهرهایم مرتب و به طور شبانه روزی پیش من بودند. خیلی خیلی سخت گذشت..بیشتر از دفعه پیش که برای جراحی بستری شده بودم....اجازه نداشتم یعنی تمی توانستم خودم دستشوییی بروم... حالا 80 درصد بهتر شده ام و فقط قدری دوبینی و ضعف دارم که امیدوارم بهتر شود. قرار شده که از این به بعد هرروز سر کار نروم بلکه سه روز بروم و سه روز دیگر در خانه کار کنم. خلاصه خیلی سخت بود ولی گذشت و من در همه حال خدا را شکر می کردم و مدام هم شکر می کنم چون می دانم کسانی هستند که از من خیلی حالشان بدتر است و بدتر از همه نه امکانات دارند و نه توان مالی پرداخت هزینه های درمان. به هر حال همین که این بیماری همین درمان های موقت را هم دارد جای شکر دارد. فقط من می ترسم که دوباره دو ماه بعد عود کند و تا اثر پلاسمافرز از بین برود من دوباره بروم توی کریز. خیلی خیلی زیاد التماس دعا
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 17:16 توسط شادی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سلام دوستان. این روزها روزهای بهتری را می گذرانم. برگشته ام سر کار و می توانم مثل قبل کار کنم. البته هنوز درد و ضعف دارم ولی بی خیالی طی می کنیم که خدا از ما راضی باشد ! بالاخره یا خوب خوب می شوم یا بهتر می شوم و حجم داروها کم می شود یا هیچ فرقی نمی کند....ا.وضاع بدتر نمی شود... فعلا که وضعیت سفید است....
این رییس من بسیار همراه و با شعور است وچه قبل که برای ضعف و بی حالی و دوبینی غیبت می کردم و دوبار برای بستری در شریعتی و پلاسما فرز غیبت کردم خیلی با من راه آمد و برای این عمل هم یک ماه نبودم کلا....او هرروز شخصا حال مرا می پرسد و به موضوع تیموس هم علاقه زیادی پیدا کرده ومدام درباره این بیماری و ویژگی هایش و جراحی و میزان شانس بهبودی از من سوال می کند ...! من هم با دقت برایش توضیح می دهم یعنی چاره دیگری ندارم ولی به لطف خدا کارفرمای بسیار خوبی نصیبم شده که مشکل را درک می کند و واقعا با من راه می آید.بگذریم... دوتا مطلب جالب در ایمیلم آمده که دوستی فرستاده است. برای شما تا شما هم لذت ببرید: مرد مسنی به همراه پسر 25 ساله اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد. به محض شروع حرکت قطار پسر 25 ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می کرد فریاد زد: "پدر نگاه کن درختها حرکت می کنند" مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد. کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را می شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک بچه 5 ساله رفتار می کرد، متعجب شده بودند. ناگهان پسر دوباره فریاد زد: " پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می کنند." زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می کردند. باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید. او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد:" پدر نگاه کن باران می بارد، آب روی من چکید. زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: "چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی کنید؟!" مرد مسن گفت: " ما همین الان از بیمارستان بر می گردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می تواند ببیند ! جالب بود نه؟! وحالا بعدی اگر کوسه ها، آدم بودند !
دختر كوچولوي صاحبخانه از آقاي "كي " پرسيد: اگر كوسه ها ادم بودند با ماهي هاي كوچولو مهربانتر ميشدند؟
آقاي كي گفت:البته ! اگر كوسه ها آدم بود ند؛ توي دريا براي ماهيهاجعبه هاي محكمي ميساختند؛ همه جور خوراكي توي آن ميگذاشتند؛ مواظب بود ند كه هميشه پر آب باشد؛ هواي بهداشت ماهي هاي كوچولو را هم داشتند؛ براي آنكه هيچوقت دل ماهي كوچولو نگيرد؛ گاهگاه مهماني هاي بزگ بر پا ميكردند؛ چون كه گوشت ماهي شاد از ماهي دلگير لذيذتر است؛ براي ماهي ها مدرسه ميساختند؛ وبه آنها ياد ميدادند كه چه جوري به طرف دهان كوسه شنا كنند؛ درس اصلي ماهيها اخلاق بود؛ به آنها مي قبولاند ند؛ كه زيبا ترين و باشكوه ترين كار براي يك ماهي اين است كه: خودش را در نهايت خوشوقتي تقد يم يك كوسه كند؛ به ماهي كوچولو ياد ميدادند كه چطور به كوسه ها معتقد باشند؛ وچه جوري خود را براي يك آينده زيبا مهيا كنند؛ آينده يي كه فقط از راه اطاعت به دست مياييد.
اگر كوسه ها آدم بودند؛ در قلمروشان البته هنر هم وجود داشت؛ از دندان كوسه تصاوير زيبا ورنگارنگي مي كشيدند؛ ته دريا نمايشنامه ييروي صحنه مياوردند كه در آن ماهي كوچولو هاي قهرمان؛ شاد وشنگول به دهان كوسه ها شير جه ميرفتند؛ همراه نمايش آهنگهاي محسور كننده يي هم مينواختند كه بي اختيار؛ ماهيهاي كوچولو را به طرف دهان كوسه ها ميكشاند؛ در آنجا بي ترديد مذهبي هم وجود داشت؛ كه به ماهيها مي آموخت: "زندگي واقعي در شكم كوسه ها آغاز ميشود" برتولت برشت
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 21:13 توسط شادی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
.سلام دوستان بسیار عزیز.....
تقریبا از یک سفر به دیار باقی برگشته ام.عمل جراحی انجام شد ولی بعد از عمل قفسه سینه ام شدیدا خون ریزی داد و مجبور شدند دوباره دور روز بعد مرا ببرند اتاق عمل و خون ها را تخلیه کنند. این جوری شد که من 5 روز در ای.سی یوی بیمارستان مسیح دانشوری بستری بودم و تا 10 روز مجبور شدم یک لوله بزرگ را که یک سرش در قفسه سینه ام بود و یک سرش توی یک ظرف پلاستیکی را تحمل کنم که خون ها و ترشحات سینه ام را تخلیه می کرد.درد بود و درد و درد.در ای.سی.یو ان قدر خون ریزی کرده بودم که مجبور شدند 4 تا کیسه خون به من بزنند و فاکتورهای انعقادی تزریق کنند تا خون ریزی از زخمم بند بیاید.....خواهرم می گفت گاهی روزها حس می کردم دیگر شاید برنگردی ولی این بار هم خدا مرا خواست و نجاتم داد.....12 روز در بیمارستان بودم وحالا با این عمل یعنی برداشتن تیموس امیدوارم میاستنی گراو بهبود یاید ونیازم به دارو کمتر شو د یا شاید هم کاملا خوب شوم.....فعلا که سرکار نمی توانم بروم و مدام در خانه استراحت می کنم....
لطف بارانی خدا را بیش از هر زمان دیگری در زندگی ام احساس کردم و از اتاق ای.سی.ی.یو هیچی یادم نمی اید انگار نه انگار که 5 شبانه روز را در آنجا سر کرده ام.هنوز درد دارم و ضعف خیلی زیاد ولی از این که زنده ام ومی توانم با هم بنده خدا باشم خیلی خوشحالم.همیشه سالم باشید و التماس دعا در این ماه مهربان.
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 15:5 توسط شادی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سلام دوستان.ببخشید که مدتی است نیستم.مدام بیمارستان بوده ام و درگیر درمان و دوباره پلاسمافرز.....حالا هم 4 شنبه وقت جراحی دارم.برای برداشتن غده تیموس....شاید با این عمل خوب شوم شاید هم نه ولی امیدوارم....برایم دعا کنید.....
+
نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 8:29 توسط شادی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
مطلبی که برای تان می نویسم مدت هاست ذهنم را به خودش مشغول کرده ومدت ها بود که می خواستم برای تان بنویسم ولی فرصت نمی شد. چندی پیش پیش با دوستی صحبت می کردم.این دوست یک دختر باهوش،سالم وکوشاست که حرفه اش روزنامه نگاری است و بسیار خوش فکر وخلاق است وخواندن مقاله هایش همیشه برای من لذت بخش بوده اند.دو زبان خارجی را به خوبی صحبت می کند وزبان انگلیسی برایش مثل اسباب بازی است.خانواده خوبی هم دارد وهمه افراد خانواده اش تحصیل کرده هستند.وضع مالی بد ی هم ندارد و خانه شان در جای خوبی از شهر قرار دارد.دریکی از دانشگاه های دولتی تهران هم درس خوانده ودانش آموز مدرسه تیزهوشان تهران هم بوده است.خلاصه روی هم رفته شرایط تحصیلی ورفاهی وخانوادگی خوبی دارد.داشتم با این دوست درباره مشکلات زنان صحبت می کردیم چون قرار بود درباره این موضوع وروز زن مطلبی برای مجله مان بنویسد.یک دفعه گفت:«می دانی چیست خدا در یک مورد اصلا عدالت را رعایت نکرده واگر همه عالم وآدم قبول کنند که خدا عادل مطلق است من قبول ندارم چون در یک مورد حسابی بی عدالتی کرده است.من با تعجب گفتم میتوانی بیشتر توضیح بدهی؟(وعین حرف های او را برای شما می آورم) او با ناراحتی واندوه عجیبی گفت: «ببین زندگی مردها چقدر راحت تر است...ما تا وقتی که بالغ نشده ایم وبه دوران بلوغ نرسیده ایم راحت ومثل آنها زندگی میکنیم برای همین است که درس دخترها دردوره دبستان از پسرها بهتر است ولی به محض این که بلوغ مان شروع می شود با دردهای پریود وکثافت کاری های ناشی از آن دست به گریبان می شویم و مجبور می شویم چادر سر کنیم وخودمان را از نا محرم بپوشانیم آزادی مان سلب م شود وبه خاطر دردها وناراحتی ای ناشی از بلوغ وپریود ماهانه تحت فشار عصبی قرار می گیریم.خیلی ار ماها درس مان افت می کند ودچار مشکلات روحی می شویم و سر از روان پزشک درمی آوریم.....بزرگتر که می وشویم می فهمیم که در دنیای ناامنی زندگی می کنیم که برای دختر ها وزنان بسیار ناامن است....بیش از 90 درصد تجاوزات جنسی به زنان صورت می گیرد...آدرم ربایی ها قربانی هایش زنان هستند و در طلاق ها اکثر اوقات زنان هستند که مغبون می شوند...
هرروز که صفحه حوادث را ازبازکنی حداقل یک خبر می بینی که قربانی اش زن بوده است .حتی مشکلات جسمی زنان هم بیشتر است.دستگاه تناسلی زنان مایه دردسر است وتا زمانی که پریود می شوند وعادت ماهانه شان تمام نشده هر ماه باید درد مزخرفی را تحمل کنند ویک هفته کثافت کاری های ناشی از آن را تمیز کنند وقتی هم که یائسه می شوند تازه گرگرفتگی وپوکی استخوان و آرتروز وهزار درد ومرض دیگر انتظارشان را می کشد....این ها مشکلاتی هستند که خلقت مان به ما تحمیل کرده است وبگذریم از مشکلات وبی عدالتی های اجتماعی که از بدو شروع خلقت انسان علیه زنان وجود داشته است.تازه بیشتر صفات بد را هم به زنان نسبت می دهند ومی گویند زنان حسود هستند وهرچی فتنه در دنیا هست زیر سر زنان است... هیچ کس کاستی های مردان را جرم نمی داند ولی انگار زنان به ذات مایه دردسرند...... او این حرف ها را گفت ومن هرچه فکر کردم نتوانستم جواب خوبی برایش پیدا کنم وقدری از اندوهش بکاهم وبه او امید دهم....در آخر هم گفت کاش من پسر بودم وهیچ وقت این جنسیت آسیب پذیری که خدا هم در موردش بی عدالتی کرده را نداشتم....... البته ناگفته نماند که این دختر اولین فرد مونثی نیست که دیده ام واین جور عقیده دارد....نمی دانم شما بگویید....از همه شما متشکرم
+
نوشته شده در جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 18:36 توسط شادی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
«بانوي اول» به همسر رييس جمهوري امريكا مي گويند كه اگرچه در صحنه رسمي قدرت، نقش چنداني ايفا نمي كند، اما از همان نخستين لحظه هاي حضورش در كنار نامزد انتخابات به روشني خود را به همگان مي شناساند و معمولا با رفتار، كردار و اظهارات خود نقشي تعيين كننده در جلب آراي عمومي به نفع شوهرش دارد. بانوي اول، پس از آنكه در كاخ سفيد سكني گزيد نيز از پاي ننشسته و علاوه بر ايفاي نقش مشاور براي رييس جمهوري امريكا، معمولا در زمينه امور عمومي و اجتماعي نيز فعالانه در ميدان حاضر مي شود. تصاوير 10 بانوي اول امريكا را در 50 سال اخير پيش رو داريد.
«ميشل اوباما» همسر «باراك اوباما» از بيستم ژانويه - اول بهمن - مهمان كاخ سفيد خواهد بود. او، نخستين بانوي اول امريكا است كه تباري، افريقايي - امريكايي دارد. همسر چهل و چهارمين رييس جمهوري امريكا در سال 1964 ميلادي – 44 سال پيش – در شهر شيكاگوي امريكا ديده به جهان گشود، در رشته جامعه شناسي در دانشگاه پرينستون تحصيل كرد و دكتراي خود را در رشته حقوق از دانشگاه معروف هاروارد بدست آورد. او گرچه در پيروزي اوباما در انتخابات رياست جمهوري نقش برجسته اي داشت، اما گفته است كه اولويت نخستش در كاخ سفيد، تربيت فرزندانش خواهد بود: ماليا، 10 ساله و ساشا، 7 ساله ، هر دو دختر. ![]() لورا بوش» كه در آخرين روزهاي بانوي اولي خويش است، در طول 8 سال زندگي در مهمترين اقامتگاه امريكا، همان شيوه عادي بانوهاي اول جمهوريخواه را در پيش گرفته بود. زن جرج بوش در سال 1946 در تگزاس متولد شد، ليسانس علوم گرفت، شغل معلمي را پيشه ساخت و بعد، كتابدار شد. لورا در سال 1977 با بوش ازدواج كرد و چهار سال بعد، دخترهاي دوقلويشان، باربارا و جنا تولد يافت
![]() «هيلاري كلينتون» ، كاريزماتيك ترين بانوي اول امريكا در دهه هاي اخير بوده است. او در دوران رياست جمهوري همسرش، بيل كلينتون در سالهاي 1992 تا 2000 ميلادي، بسيار فعال بود و اولين بانوي اول امريكا است كه يك كرسي را در سناي كشورش بدست آورد. او همچنين اولين زن نامزد پست رياست جمهوري امريكا بود و پس از شكست در برابر هم حزبي خود، باراك اوباما، گمان مي رود به وزير خارجه جديد اين كشور تبديل شود
![]() باربارا بوش» همسر و مادر روساي جمهوري امريكا – جرج بوش پدر و جرج بوش پسر - در طول دوران اقامت در كاخ سفيد ، يك نقش معمولي را ايفا كرد و بيش از همه به سازماندهي و مشاركت در امور خيريه مشغول بود
![]() «نانسي» ، هنرپيشه هاليوود بود كه در 40 سالگي با رونالد ريگان، همسر هنرپيشه اش در سال 1952 ازدواج كرد. حاصل اين پيوند، دو فرزند بود. نانسي، فعاليتش را در كاخ سفيد بر امور اجتماعي همچون مبارزه با مواد مخدر متمركز كرد و هنگامي كه قصد داشت ظروف چيني كاخ سفيد را عوض كرده و دو طبقه اقامتگاه رياست جمهوري را بازسازي كند، جنجالي بزرگ به پا شد
![]() «روزالين كارتر» در سال 1925 ميلادي در ايالت جورجياي امريكا متولد شد و با شوهرش، جيمي كارتر بين سالهاي 1977 و 1981 در كاخ سفيد زندگي كرد. او در دوران زمامداري شوهرش، بارها به عنوان فرستاده رييس جمهوري امريكا به كشورهاي امريكاي لاتين سفر كرد.
![]() «بتي فورد» ، بيوه جرالد فورد، اولين بانوي اول امريكا است كه با سن بالا زندگي مي كند. او در سال 1918 – 90 سال پيش - در شيكاگو متولد شد و در سال 1948 با جرالد فورد ازدواج كرد. آنها چهار فرزند داشتند. اندكي پس از ورودش به كاخ سفيد اعلام شد كه به سرطان سينه مبتلا شده است، اطلاعيه اي كه در مشي اطلاع رساني آن دوره رياست جمهوري امريكا سابقه نداشت. ![]() دومين حضور «پت نيكسون» در كاخ سفيد به دليل استعفاي شوهرش در سال 1974 چندان طول نكشيد.او پيش از آن از سال 1968 تا 1972 نيز مهمان كاخ سفيد بود. پت و ريچارد نيكسون با درگيريهاي انساني بسيار در طول اقامتشان در واشنگتن روبرو بودند و او نخستين بانوي اول امريكا بود كه از يك منطقه جنگي ديدار كرد.
![]() «لاديبرد جانسون» ، همسر «ليندون بي.جانسون» بخاطر تلاشهايش به نفع محيط زيست در طول دوران اقامتش در كاخ سفيد (1963 تا 1969) شهرت دارد. او صدها هزار دلار براي زيبايي و گل كاري واشنگتن هزينه كرد و برنامه اي براي كاشت درخت در حاشيه جاده ها به اجرا آورد
![]() «ژاكلين كندي» فقط سه سال مقيم كاخ سفيد بود اما محبوبترين چهره در ميان بانوهاي اول امريكا است. او در دوران حضور در واشنگتن به چهره مد روز و امور اجتماعي تبديل شد و هنوز هم وقتي صحبت مقايسه بانوهاي اول ايالات متحده مي شود، با داشتن نمادي سمبليك، از جايگاهي خاص در ميان آنان برخوردار است. او به اين دليل، دوره اش را در كاخ سفيد كامل نكرد كه همسرش ، «جان اف كندي» در يك حادثه مشكوك در نوامبر سال 1963 ترور شد
![]() راستی این ژتکلین به نظر شما زیبا بوده یا نه؟!
نکته: درزمان نگارش این مطلب هنوز انتخابات ریاست جمهوری آمریکا برگزار نشده بود.
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 15:29 توسط شادی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
بدون شرح !
راستی این پسره با سر اوباما چی کار داره؟!
از هنر عکاسی لذت بردید؟
هنرنمایی سربازان نیروهای ویژه بلاروس در جریان نمایشگاه نظامی "میلکس 2009"
این بیشتر شبیه نقاشیه تا فتوشاپ، ولی در حقیقت تصویری از سن عظیم
یک اپراست با نماد "مرگ در حال خواندن کتاب زندگی" که اون مجسمه بزرگ اسکلت واقعاً
در همون اندازه کنارش ساخته شده! ![]() باورش مشکله نه؟! بعضی مخلوقات وقتی کوچکتر میشن ترسناکتر میشن...
چیزی که شبیه ابزار ساده "خیره کردن" در فتوشاپ هست در حقیقت پله های موزه هنر فیلادلفیاست، که عابران رو می ترسونه
تصور کنیم وقتی در یک قایق سرعتی در حال حرکت هستی، مسیح از تو می
خواد که روی آب راه بری، ایده خوبیه به شرطی اول سرعتت رو کم کنی، حداقل به خاطر
امنیت بقیه قایقرانها! این تصویریه که درست لحظه ای قبل از افتادن با سرعتی بیش از حد بشر به داخل آب از این راننده بدبخت گرفته شده. ![]()
+
نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 15:9 توسط شادی
|
|
|||||
|
|||||